تبليغاتX
پرم از تنهایی نمناک غربت - سوختم

هنوز شب که نشده بود...

شمع های دور مزار را که می چیدیم

خیره هامان رنگ بغض داشت

شمع های دور مزار را که با فندکی

قرمز روشن می کردم

دلم مانند دستم می سوخت

دستم می سوخت اما بی درد!

شمع های دور مزار را که با شمع

کوچکی روشن می کردم

دلم برای آن شمع کوچک که می سوخت

تا بقیه را روشن کند گریه می کرد

در سکوتی سنگین پر از فریاد

ماندیم در خیره هامان و پاهایی که

نای راه رفتن نداشت...

 

 

خدایا از گناهان ما در گذر

 

+ 87/01/16لحظه ی دلتنگی 12:8 حرف دل آن شرلی...! |

×من تنها رهگذری
×در دیار رسوایی و
×عابری از
×کوچه پس کوچه های
×مه آلودابهامم.
×من از "سفر"
×هیچ نمی دانم و
×هر وقت می گویند
×"سفر" بی اختیار
×به یاد تو می افتم
×و تو برای دلم
×آشنایی نه غریبی
×دلتنگی هایم
×تمام نمی شوند
×و تو هیچ گاه
×از من دور نمیشوی

Home
Email
Night Skin