تنهایی بدجور دارد
مرا در آغوش خود
فشار می دهد...
تمام تنم دارد
بوی غربت ...
بوی خالی بودن
می گیرد...
هنوز شب که نشده بود...
شمع های دور مزار را که می چیدیم
خیره هامان رنگ بغض داشت
شمع های دور مزار را که با فندکی
قرمز روشن می کردم
دلم مانند دستم می سوخت
دستم می سوخت اما بی درد!
شمع های دور مزار را که با شمع
کوچکی روشن می کردم
دلم برای آن شمع کوچک که می سوخت
تا بقیه را روشن کند گریه می کرد
در سکوتی سنگین پر از فریاد
ماندیم در خیره هامان و پاهایی که
نای راه رفتن نداشت...
خدایا از گناهان ما در گذر
در اوج قدرت
در اوج خوش بختی
چیزی به نام مرگ...
وقتی به یاد تبسم هایت می افتم
وقتی به یاد لوس بازی هایت
دلم می گیرد برای سکوت زین پست
دلم می گیرد برای بی پدر شدنت
...
سمانه جان تسلیت نازنینم
تسلیت بر دلت و وجود ...
سراسر دخترانه ات.
گریزم نیست از عشقت
که هم دوری و هم نزدیک
دل من قاب تنهایی
تو در این قاب تصویری
......................
آمدم...
گلایه کردم
سکوت کردم
فریاد زدم
بار دیگر سکوت کردم
از عشق با شکوه گفتم
از عشق با درد نوشتم
...
حالاآمده ام
گلایه ها را خط بزنم
سکوت را بشکنم
فریاد را ترانه کنم
از عشق با عشق بگویم
و از عشق با شوق...
با امید بروم...

همه ی سکوتم
فریاد اسم مقدست
در تک تک ثانیه های
بودنم است
دیروز ...
تک تک جاده ها را
تنها...
تا رسیدن به اسکله ی چوبی
به یاد معصومیت ...
نگاه اولت در عالمی
به دور از نگاه همه ی...
آدمک ها به اشک هایم
گذراندم...
شاپری ...
صدای قدم های من
روی مسیر چوبی اسکله...
صدای پرنده های مرداب
آوازه خوان آواره ی آن هوالی
...
ساحل...دریا...
ویرانم کرد!
پ.ن*می سوزونه ه قلبو ...
طعم تلخ بعضی حرفا
خسته ام کردی...
خسته ام کردی...
خسته ام کردی...
خسته ام کردی...
از بس تمام روحم را
در خود فشردی...