تبليغاتX
پرم از تنهایی نمناک غربت

دخترک نشسته اینجا

دم دستت کنار

عروسک بقلیت!

نفسش در نمی یاد ببین...!

دخترک داره نگاهت می کنه

از تو قاب پای پنجره

تو کجا و این نگاه...

تو کجا و عکس عکاس!

عکاس کجا و قدرت خدا...

چشمات روبرومه

دستات پنهون پشت سرو تنت

چشمات روبرومه

قلبت اما بی صدا...

هدیمو نگو نداری

گرچه اینجاس تو وجودم

اما اون ور دریا

پیش توست

توی دستات

بازشون کن

 من زورم نمی رسه

باز کن انگشتاتو

آخه تو مشتت گرفتیش

حالا شد!

صداش می یاد

می شنوی؟!

زندگی کن عزیزم

من دارم نذرمو ادا می کنم

دومین فصل ادای نذرت هم داره تموم می شه

شاپری آذر من

من راهی می شم ...

با همه دلتنگی هام واس...

 چشما یه نازت

اما ادای نذر قلبت با خودم

من قلبتو تنها نمی زارم

خدا تنهات نزاره

آخه نمی خوام منو ببینی

خدا تنهات نزاره

آخه نمی خوام اسممو اشتباه بگی!!!!

آخه نمی خوام بهم نیاد "بهار" گفتنات

خدا تنهات نزاره

حالا قهر کن

آره با توام...

پشت کن به چشام

د...برگرد دیگه

نه اصلا شب شده

شب زیبا زیبای من

مشق شبای دخترک ناتمومه...

 

+ 86/06/30لحظه ی دلتنگی 21:52 حرف دل آن شرلی...! |

سر خیابون انصاری...

چراغ قرمز معنی نداره ...

دستورش رسید

حتی از اون سوی دریا

نیست که پیشم (دل...)

صداش اومد!

دل فریاد می زد بگاز!

برو...

نمون برو پسش بگیر

اما...

آخه...

من که پشت چراغ قرمز چیزی به کسی نداده بودم!

فریاد می زد از اون سوی دریا

از پیش خودت

برو...

نمون برو پسش بگیر

خدای من این یعنی چی؟

نگاه می کنم...

بالا...

روبرو...

راست...!

نه...

نه... ...

نه... ... ...

نه... ... ... ...

چراغ سبز می شه!

من می مونم و...

 ...چشمات...

تو می مونی و...

 ...دستام...

اما

جایه آهنگ خاطره ها...

بوق ممتد ماشین ها منو برد!

 

 

+ 86/06/30لحظه ی دلتنگی 10:7 حرف دل آن شرلی...! |

 اینجا فضا صفر است

اگر شیرجه بزنی توی هوا

سه قدم به طرف قلبت بچرخی

صدای آرام ویلونی که...

از ته چاه به گوش می رسد

تو را مست می کند

...

آقا شما هم می خرید؟

برمی گردی...

چشمانت می جهد

گیلاس لبهات چند...؟؟

دخترک به طرف چاه می دود

با سبدی پر از گیلاس

با دامن پر چین کوتاهش ...

می رقصد...

می خواند...

می چرخد...

تو سگ می شوی

صدا ویلون به اوج می رسد

دخترک قهقه می زند

خودش را پرت می کند توی چاه

صدای ویلون قطع می شود

و گیلاس ها له می شود روی دامن دخترک...

...

... ... ...

...

.!

 

+ 86/06/29لحظه ی دلتنگی 23:17 حرف دل آن شرلی...! |

عشق من خاطره ی عشق من از یاد مبر

یادم ای لاله ی شعر و سخن از یاد مبر

آن گل یاس سپیدی که بدستم دادی

ای گل یاس سپید چمن از یاد مبر

خاطرات خوش این عشق جنون آسا را

مبر ای بوی خوش یاسمن از یاد مبر

چون ببوسد لب مهتاب گل روی ترا

بوسه ام ای گل مهتاب تن از یاد مبر

چون پر نرم نسیمی بنوازد رویت

نغمه ی نرم غزل های من از یاد مبر

داغ اشکی که ز داغ تو بر رخسار زدم

چون زنی خنده بهر انجمن از یاد مبر

اولین غنچه عشق تو بمن خندان شد

اولین عشق خود ای سیمین از یاد مبر

یادباد آنکه مرا یار عزیزت خواندی

یاد این یار عزیز کهن از یاد مبر

از غمت سوخته ام با ستمت ساخته ام

اینهمه سوختن و ساختن از یاد مبر

عالم و هرچه در او هست ببر از یادت

لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مبر

+ 86/06/29لحظه ی دلتنگی 0:6 حرف دل آن شرلی...! |

خدایا تویی که اینهمه دوستم داری نمی خوای بگی که....

با این همه درد تو لحظه هام تنهام می زاری؟!

نمی دونم چی گذشته به من...فقط می دونم یه سالی می شه

که خوابم...هیچی چیزی واسم سر جای خودش نیست

نه بودنم...نه نبودنم...نه موندنم...نه رفتنم

نه خنده...نه گریه...نه سکوت...نه هیچ چیز دیگه

زلزله؟

نه کاش زلزله بود...

حداقل اونجوری زیر آوار می موند دل و همه خواسته های بچه گانش

حداقل پرپر شدن یه شقایق اونجوری قشنگ تر بود

بی نام و نشون و تنها...

خدایا یه قلب گذاشتی جلو قلبم

نمی زد ...نبضی نداشت

از قلبم گذشتم...شدم نبضش

شدم تولد دوباره!

دستم رفت بالای همه دکتراااااااااا یه قلب!!!!!!!

قشنگه نه؟

خودت انتهای نفس باشی و...

 نفس بدی واس تولد دوباره ی یه نیمه جون!

ای ای ای ای ای ای ...

نیومدم گله کنم

فقط اومدم بگم

داره کم می شه

داره کم می زنه

قلبم...

 

 

+ 86/06/25لحظه ی دلتنگی 19:39 حرف دل آن شرلی...! |

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست...

 

 

 

+ 86/06/25لحظه ی دلتنگی 12:18 حرف دل آن شرلی...! |

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه...نگو...از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ ت...و...

با من از آغاز این مردن نگو

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت

کاش می شد از تو بود و تا تو بود

کاش می شد در تو گم شد از همه

کاش می شد تا همیشه با تو بود

...

با من از آغاز این مردن نگو

*****************

از لحظه ی چیدن گل مینا با دستات...

...

چشمامو می بندم به نگاهت

دلمو می پیچیم تو سجاده ی سفید مادر که عطر بزرگی می ده

منو ببخش...دلکم منو ببخش...

داره بارون می باره...

تن تنهاییمو خیس می کنه

...ب..ی...ت...و...

اگه بودی هم دیگه بهم نمی گفتی

"نمی خوام چشمایه نازت...

نمی خوام صدایه قشنگت رو مغموم حس کنم..."

نه...نه...

چیزی نگو نیگام نکن

من فقط یکم سردم شده...

نه چشمام خیسه

نه صدام مغمومه

چشمامو دادم به بارون

صدامم در نمی آد پس اونجوری از اون دور دورا نیگام نکن

من چیزیم نیست

فقط یکم سردم شده...

می تونیم با هم باشیم تا ته همین بارون با قطره هاش

...

از لحظه ی چیدن گل مینا با دستات، من...

"مفهوم این سه نقطه یعنی همه چیز!"

 

 

 

 

+ 86/06/24لحظه ی دلتنگی 17:39 حرف دل آن شرلی...! |

خدایا!...

 از تو ایمانی آرزو دارم...

 که قلبم با آن همراه گردد

و یقینی می خواهم...

 که با آن باور کنم تنها آنچه تو...

 برایم مقدر ساخته ای پیش خواهد آمد.

در پناه این ماه مبارک التماس دعا...

 

 

 

+ 86/06/22لحظه ی دلتنگی 17:24 حرف دل آن شرلی...! |

نه تو خیال رهایی من داری

و نه من هوای پرواز بی تو!

حالا بگو چه کنیم؟

تا کجا ی جاده پای پیاده؟

تا کجایه راه باشیم رهگذر دیار دلتنگی های ممتد؟

تا چقدر روز را به انتظار شب بنشینیم؟

می شنوی  صدای خش خش برگ ها را...

برگ های همان درختانی که تکیه گاه من و تو بود...

برگ های همان درختانی که با گلبرگ های بهاری اشان

سراسر وجودمان را در عصر آن روز بهاری مزین کردند...

حالا رو به خزانند...

خزان می آید...

اما من هنوز هم... همان جایم که بودم!

اما تو هنوز هم... همان جایی که بودی!

یا بیا و آغوش بگشا به روی...

 تمام دلتنگی هایم برای چشمانت

و یا...؟! یا یه دومی نیست!

 

 

+ 86/06/21لحظه ی دلتنگی 11:56 حرف دل آن شرلی...! |

نه اسارتم را قبول می کنم در چشمانت

نه رهایی ام را در چشمانت

نه بودنم را با تو می خواهم

نه نبودت را بی من

نه دست های عاطفه را تنها می گذارم

و نه دست در دست تو!

آن قلب شیشه ای هم...

همراه تمام خاطرات تقدیم به قلب مهربانت

رهایم کن...

 

 

+ 86/06/19لحظه ی دلتنگی 22:27 حرف دل آن شرلی...! |

همین که مقابل تو...

خاموش مثل خداوند سایه ها

به خواب آفتاب رفته است منم...

حالا هی حضرت علاقه

دیگر چه آمدن؟ چه صبری؟

من که خراب خواب تو می روم از گریه های بلند...

 

 

 

 

 

+ 86/06/17لحظه ی دلتنگی 15:49 حرف دل آن شرلی...! |

شاپری می دونی این روزا

مصادف روزهای آشناییه

شاپری پس چرا اینقدر هواش

پر از جداییه؟

شاپری می دونی خواستمت تورو از خدا

تو یکی از همین روزا...

شاپری پس چرا زود گذشت

اجازه داشتنت از خدا؟

شاپری داره می یاد خزون

دیگه نگو...نگو:" بهار آذر من..."

بهارت هم دیگه خزونییه

شاپری ببین چه ساده...

شاپری ببین دان می گیرنت ازم

نه بزار بگم...

دارن می گیرن مارو از هم

شاپری پس چرا ساکتی صدات کجاست؟

شاپری داره می میره اون بهار...

داره می میره اون صدا...

داره می میره دستایه کوچیک اون

دخترک که گم شدش تو دستات...

تو غروب اون روز زمستون...

شاپری آدمک ها می خوان

که ما از هم دیگه جدا باشیم

تا همیشه اسیر رویاها باشیم

خوب ما که خدا رو داریم هنوز

اون کنار من و توست

هم با منه هم پیش توست

به خدایی که تورو داد به لحظه هام

می خوامت تا ته دنیا

پس نگی یه روزی یه جایی به کسی...

که..."بهار آذر من بود بی وفا!"

شده تقدیر اینجوری...باید بریم

دست من...تو دستایه یه غریبه

اما آخه با تو چه کنم؟

تو که می گفتی با گریه هات...

" تو برو...من می مونم تنهاترین..."

بگو من چه جور...پست بدم به خدا؟

شاپری آدمک ها چرا یکدفعه اینقدر

با من و دل تو بد شدند؟

چرا نتونستند ببینند

اون تبسم های ناز رو رو لب های من و تو؟

شاپری تو که بدنکردی به کسی

شاپری من که بد نکردم به کسی

پس چرا به ما بد می کنند؟

شاپری تو که دل نشکستی

شاپری من که دل نشکستم...!

پس چرا دنیا دل هردومون رو شکست؟

شاپری به خدایی که تورو داد به لحظه هام...

می خوامت تا ته دنیا...

پس نگی یه جایی یه روزی به کسی...

که..." بهار آذرمن بود بی وفا...!".......

آن شرلی تو.

+ 86/06/13لحظه ی دلتنگی 19:25 حرف دل آن شرلی...! |

دیگه چیزی نمونده...

دیگه چیزی نمونده تا خزون

تا هانی شدن...

تا ماما شدن...

تا تپش های نامنظم قلب تو مهربون

تا دکترایه افتخاری بهار آذرت از رفقا

تا شب دل نگرونی

دیگه چیزی نمونده تا بهونه ها

دل سپردن صادقونه ی ما

دیگه چیزی نمونده تا اون شب هایی که کجایی

چی چی می کنی؟

نگات که نیست صدات کجاست بهار من؟

یادته...یادمه هنووووووووو

یه شب به من گفتی چه می کنی؟

گفتم دارم نقش می کنم

گفتی چیرو؟

گفتم: ...حرفایه دلو...

گفتی: ولش کن بی خیال

الهی من به فدات

تک تک ثانیه ات به من

تک تک ثانیه ام به تو

گفتی:آخه گلکم حیفه دل نازت نی

که بی بهونه  پر ز بغضه؟

گفتی برا نوشتن بهونه لازمه...بهونه

تو که بهونه نداری!

تو منو داری

من که بهونه ندارم

تک تک ثانیه ام به تو

من تورو دارم

من...تو...ما

ما خدارو داریم

...

حالا دلم می خواد بدونی

کاش می شد مثل همیشه بی بهونه بنویسم

پر از بهونه ام اما دیگه نمی نویسم

تو اون دفترا...

انقدر بهت گفتم زودی بیا

دلتنگ نشم

انقدر بهت گفتم دلم می میره

بدون چشمات

زودی بیا...

گفتی:" می یام

دارم می یام

اینجا یکم هوا بده

بمون برام من می رسم

نزار بگن آدمک ها ...

بهارت رو گرفتن به زور پول! "

...

اما نه تو دیر نیومدی

من همیشه دیر می رسم

برا هر شروعی دیر می رسم

کاش تو بهار جوونیم می یومدی

نه حالا که خزونییم

حالا که دیگه نه بهونه ای هست

واس قشنگ نوشتن

نه دلی برای با تو بودن...

س...ک...و...ت

 

 

+ 86/06/10لحظه ی دلتنگی 14:28 حرف دل آن شرلی...! |

 

آمدن ما ههای پر از نور خدارا به انتظار بودم در دلتنگی های کودکانه

 و التماس های شبانه ام پای پنجره ای که رو به

باغچه ی یاس گشوده می شد...لحظه ها را با عشق

رسیدن باری دیگر به رجب...ماه رهایی ...شعبان...ماه آشنایی ...و

 رمضان ماه ذکرهای بی دریغ...

حال ماه تمامی را خیره گشته ام که به نیمه کشیده می شود...

به راستی آخرین شب... ماه بود که انگار در سقف اتاقم مرا

 صدا می زدو با من حرف می زد...

ماه بود که انگار فراموش کرده ستاره و با منه بی دل همدم بود...

چقدر زیبا...چقدر دور ...چقدر نزدیک!

اما امشب دیگر ماهی نیست...

نه هوای بی دلی مرا و نه آسمان کوچک پنهان شده در

 آن سوی پنجره ی اتاقک خاطره ها را ...

ماهی نیست.

ساکنان سرزمین باران می گویند:

ناراحت نباش ماه هرزگاهی پنهان می شود اما دوباره می آید

نمی رود که همیشه هست...

اما ماه کوچک من که پنهان نبوده تا بخواهد پیدا شود...

ماه من همیشه ته دلتنگی های بچه گانه ام خودش را

 به آسمان بارانی دل و دیده ام رسانده...

حال به که بگویم من در پی ماه خودم هستم؟ در این

 ماههای پر راز و نیاز؟

 حال به که بگویم  که چشم های ماه من بارانی است

از ابرهایی که آدمک ها در آسمان چشمانم  نشاندند؟ به که؟ اصلا

 چگونه تاب بیاورم این ندیدن ماهم را در شب های پر خاطره؟

خدایا اینقدر زود؟ اینقدر غریب؟ اینقدر بزرگ؟ اینقدر  عزیز؟اینقدر تنهااااااااااااا؟

+ 86/06/09لحظه ی دلتنگی 20:41 حرف دل آن شرلی...! |

نیست در من نیست شور لبخندی...

نیست در من نیست نوای آهنگی

شاید بهار از من گذشته

به وقت بوسیدن چشمان زیبایت

شاید...!

 

+ 86/06/09لحظه ی دلتنگی 14:24 حرف دل آن شرلی...! |

+ 86/06/08لحظه ی دلتنگی 23:43 حرف دل آن شرلی...! |

خدا کند که ببخشی مرا...خدا کند...یا ابا صالح

 

در مرور لحظه ها می میرم ...

نشانی از دل می گیرم.......!

از هر سو به ناکجا می رسم...

دل می سپارم به لحظه ای پر نور...

به شبی چون روز روشن...

به شمع های نیمه سوخته در محفل عشاق

به طنین باد نشسته در جانم...

به عطر بودن دستی خدایی در دستانم...

به عطر آن اذان...به عطر آن نماز...

...

به چشم های پر ز اشک ندامتم قسم

دلم آن جاست ...دلم آن جاست...

عید مبارک باشه بر همه ی کسایی که عاشقن و منتظر....

+ 86/06/06لحظه ی دلتنگی 14:20 حرف دل آن شرلی...! |

کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است؟

+ 86/06/05لحظه ی دلتنگی 22:41 حرف دل آن شرلی...! |

  من ترک برداشتم...به قطر یک وجب تنهایی...به عمق یک متر عذاب...

  تاب چوبی حیاط مرا هول می دهد...شقیقه هایم را فریاد می زنم...

  به انزجار بودنم...پله های سرخ را بالا می روم تا سبزی درخت بید

  و سیاهی آسمان عذابم ندهد...پلک هایم را به هوا می سپارم تا

   باران بباردشان...ابرها را در آغوش می گیرم...و در کنج یک دنیا

 خودم را بیزار می شوم...کاش راه ها بازگردند...همین راه ها که رد

  هیچ پای نرفته ای را ندارد...و در انتهای آن هیچ کس منتظر است...

 من سیاهی ام را به قیمت یک فانوس گمشده می فروشم...تخته ها

  را به حرمت کلمه ی "آب" سیاه نمی کنم...وقتی بچگی فقط بچگی

  بودحروف معنایی چنین نداشت...و آسان بود نوشتن پنجزه...شاید

  فراموش کرده ام که پنجره را کدام حروف باز می کند...و نیمکت را

  کدام عابر استراحت...و جاده را کدام منتظر چشم به راه؟

   می گریزم از نهان حسرتی بیدار بر قلبم...باز می گزدم

   به امیدی که فردا نام بر جدار لحظه های وهمناک درد ...هیچ...

   باز می گردم به خط های سپید مرده ی قلبم ...

+ 86/06/05لحظه ی دلتنگی 13:0 حرف دل آن شرلی...! |

تو مرا خواندی...

وقتی که حتی من یی...نداشتم...! به تو بدهم...

تو مرا...

در واژه های مبهم و آشکار...

حالا...

 بس است...نمی توانم نقش بازی کنم...

نمی توانی نقش بازی کنی...

ت...م...ا...م.

+ 86/06/05لحظه ی دلتنگی 3:30 حرف دل آن شرلی...! |

فضای اتاقم...

کتاب هایی که با اون همه ذوق خریدمشون...یاد اون روزایی که با چه اظطرابی می گشتم دنبالشون از این هفته به اون هفته...اون همه برنامه ریزی...اون همه استرس... اون همه دلتنگی های رو برگه های کتاب...هیچی ...هیچی حالا حتی کارت پاره شدمم می شه باهاشون خاطره! اما ازون تلخاش...چقدر به خودم لحظه ها رو سخت گرفتم که برسم به خواستم به خواستش...اما خوب نشد!

یکم عروسی بهترین دوستم بود...نشد که برم ، همه چیز آماده بود اما من نه! تا 2 بعداظهر تو رختخواب بودم...در اتاقم رو خودم بستم ...عسل بانو تل زد اما حال حرفیدن نبود تو جونم...گفت چته گفتم هیچی! چیزی نیست یکم سرم درد داره!...نمی شد جلو بابا حرف بزنم خوب سوتی می شد! اومدم تو اتاقم حس می کردم از لحن حرفم ناراحت شده smsزدم بهش و عذرخواهی کردم...گفت: می خوام بیام ببینمت...منم گفتم منتظرم که بیایی...البته اومدی خودت بیا بالا تو اتاق من که حال ندارم پاشم بیام پایین...همین جور گوشی به دست خوابیدم تا وقت اومدنش...

سلام بهارچه وقته خوابه؟

*:بفرما خواب!

پاشو پاشو مگه نمی ری عروسی؟

مگه فردا امتحان نداری؟

*:نه کلا قبل امتحان فارغ التحصیل شدم!

*:عروسی هم نمی رم حال ندارم

...

ای اگه بدونی چه قدر حسرت می شه واس آدم که عروسی بهترین دوسش نره ...

کسی که 5 سال دوستته و 3 سال شب و روز باهاش بودی...

تو تک تک روزایه دانشگاه...تو تک تک لحظه های تلخ و شیرین همراه هم...

دیروز رفتم دیدن گلکم ...خیلی دلگیر بود ازم

گفت: که اینقد تو بی معرفت بودی و من نمی دونستم؟

چرا اینقدر تنهام گذاشتی ؟

 من که دارم می رم از اینجا آخه چرا نیومدی که این چند روزو باهم باشیم...

راستی بهار امتحان خوب دادی؟

گفتم امتحان ندادم....خشکش زد!

....گفت خیلی ....چیزی!

چرا شو هزار بار پرسید و منم هر دفعه به یه بهونه پیچوندمش!

به خودم که نیگاه می کردم تو جمع دوستام ...یه جوری دلتنگ خودم شده بودم!

دلتنگ همون زی زی که حاج خانوم محفل رفقایه ارازل بود!

حالا یکی باید حاج خانومشونو جمع می کرد با اون تیپ ژیگولیش

افروزم که دیگه از اینجا می ره شاید سالی یه بارم نتونم ببینمش...

چقدر باهم خوش بودیم...چقدر با هم کل کل می کردیم...

چقدر می خواستیم به هم اثبات کنیم که " از من لجبازتر بازم منم!"

 البته همه از سر شیطنت های دوستانه.نه از سر اذیت و آزار...

دلم واس اون نگاه معصومش تنگ می شه...واس شیطنت هاش...

آخرایه جشن دیروز بهناز همه چیزو خراب کرد...

رمانتیک بازیش گل کرده بود گریش که گرفت همه ملتو گریه آورد مامانش اومد کنارم دستم رو آروم گرفت بغض کرده بود می گفت افروزم داره می ره دیگه رفت...

گفتم مادر آخه اینکه گریه نداره که، از شرش راحت شدین دیگه!براش دعا کنین که خوش بخت باشه هر جا که هست ...

مهم نیست که اینجا باشه یا یه شهر دیگه...

تو چشام نیگا کرد گفت تو می دونی من چی می گم...

تو همدم من و اون بودی تو روزایه رفته

ای خدا............این جمله اش منو یخ کرد...

دلم می خواست هر چه زودتر از افروزم از نگار لحظه های شیرینم خداحافظی کنم...

نمی خواستم اشکام...نمی خواستم اشکاشو ببینم...

خوب دلم طاقت نداشت واس دلتنگی های دخترونه ی خودمون چشمایه نازشو پر از اشک ببینم...

اومدم بگم خداحافظ...

نشد یه دفعه ما مثل بچه آدمیزاد با هم خداحافظی کنیم بعد روزایه دانشگاه...

همیشه یه جورایی بعد از خداحافظی 2 روز تو کما بودیم!

پرید تو بقلم محکم بقلم کرد...

من گریه اون خنده مثل همیشه تو اوج بغض هاش می خندید...

بعد اون گریه من خنده...

همه ملت دنبال دستمال کاغذی بودند...

خلاصه بعد از مراسم آبقوره گیران...

با نگاه و سکوت که این همیشه بینمون وقت دلتنگی هامون مشترک بود

بهش گفتم:...

 " هر جا که هستی خوش باشی...سپردمت به خدا" پیشونیشو بوسیدم

و دستاشو رها کردم...

خلاصه با دوستان ارازل برگشتیم رشت...

تو ماشین همه بچه ها خول شده بودند ...انگاری رفته باشی مراسم ختم خدا نکرده

 همون جور همه غمبرک زده بودن......

خلاصه نتیجه اخلاقی :اینکه دخترایه خوب زودی شوهر کنن تا که مامان باباهاشون ...

از شرشون راحت شن...

البته این در مورد دخترایه خوب و خونه دار صدق می کنه ...

دختر نری شوهر کنی وقتی بلد نیستی نیمرو درست کنی!

+ 86/06/03لحظه ی دلتنگی 12:27 حرف دل آن شرلی...! |

بد قولی شد...!

خوب حس چشمایه نازت که نیست این نزدیکیا...

بی خیال صدا می شم...داره بارون می باره...اما تیکه تیکه...

حال و هوای آن شرلی هم همین جور بود امروز نیمه ابری...

تا ته دلتنگی های آسمون زیاد نمونده آخه تا صبح زیاد نمونده دیگه...

اندازه همون لالایی خواستن من واس تو و بی قراری دل آن شرلی واس چشمایه مهربونت...

6 ماه گذشت کلی قول و قرار پی همین یه امتحان بود...کلی برنامه...

حالا هیچی دود شد رفت هوا...ولی اصلا مهم نیست!!!!!!!!

بازم می گم مهم نیست خوب نخواستن...

امروز روز آخری...از هر دری اومدن و گفتن که باید بری سر جلسه...

که همش شعار بود و دورنگی ...

اما دیگه خیلی چیزا عوض شده حتی رنگ همه خواستنی هام...

به خودم می گم اتفاقی نیافتاده که فقط یه 6 ماه رو زجر کشیدی واس بر شدن 6 تا کتاب دقیقه 99 می فهمی که باطل شد مهم نیست که فقط 6 ماه از عمرت رفت.  چیزی که زیاد داری تحمله مگه نه؟! اما تصویر تو آینه یه خسته جونو نشون می ده  بابا این تحملش کجاست یه جا خالی براش ردیف کنین بره بخوابه!به اندازه 6  ماه که 6 سال!

 حرفات چسبید به دلم اصلا بدقولیمم فک کنم واس همینه...گوشیم آنتن می ده اما دلم نه!

بزار باشه همش حتی گفتن خداحافظ واس وقتی که دلم حوصله داشت...شاید 6 سال دیگه اندازه 30 دقیقه ای که تو خواستی صدامو...بخواب من بی خیال شدم ...

امروز حتی از خیره هامون بخواب تا دلم آروم بگیره...

+ 86/06/02لحظه ی دلتنگی 0:50 حرف دل آن شرلی...! |

×من تنها رهگذری
×در دیار رسوایی و
×عابری از
×کوچه پس کوچه های
×مه آلودابهامم.
×من از "سفر"
×هیچ نمی دانم و
×هر وقت می گویند
×"سفر" بی اختیار
×به یاد تو می افتم
×و تو برای دلم
×آشنایی نه غریبی
×دلتنگی هایم
×تمام نمی شوند
×و تو هیچ گاه
×از من دور نمیشوی

Home
Email
Night Skin