فضای اتاقم...
کتاب هایی که با اون همه ذوق خریدمشون...یاد اون روزایی که با چه اظطرابی می گشتم دنبالشون از این هفته به اون هفته...اون همه برنامه ریزی...اون همه استرس... اون همه دلتنگی های رو برگه های کتاب...هیچی ...هیچی حالا حتی کارت پاره شدمم می شه باهاشون خاطره! اما ازون تلخاش...چقدر به خودم لحظه ها رو سخت گرفتم که برسم به خواستم به خواستش...اما خوب نشد!
یکم عروسی بهترین دوستم بود...نشد که برم
، همه چیز آماده بود اما من نه! تا 2 بعداظهر تو رختخواب بودم...در اتاقم رو خودم بستم ...عسل بانو تل زد اما حال حرفیدن نبود تو جونم...گفت چته گفتم هیچی! چیزی نیست یکم سرم درد داره!...نمی شد جلو بابا حرف بزنم خوب سوتی می شد! اومدم تو اتاقم حس می کردم از لحن حرفم ناراحت شده smsزدم بهش و عذرخواهی کردم...گفت: می خوام بیام ببینمت...منم گفتم منتظرم که بیایی...البته اومدی خودت بیا بالا تو اتاق من که حال ندارم پاشم بیام پایین...همین جور گوشی به دست خوابیدم تا وقت اومدنش...
سلام بهارچه وقته خوابه؟
*:بفرما خواب!
پاشو پاشو مگه نمی ری عروسی؟
مگه فردا امتحان نداری؟
*:نه کلا قبل امتحان فارغ التحصیل شدم!



*:عروسی هم نمی رم حال ندارم
...
ای اگه بدونی چه قدر حسرت می شه
واس آدم که عروسی بهترین دوسش نره ...
کسی که 5 سال دوستته و 3 سال شب و روز باهاش بودی...
تو تک تک روزایه دانشگاه...تو تک تک لحظه های تلخ و شیرین همراه هم...
دیروز رفتم دیدن گلکم ...خیلی دلگیر بود ازم
گفت: که اینقد تو بی معرفت بودی و من نمی دونستم؟
چرا اینقدر تنهام گذاشتی ؟
من که دارم می رم از اینجا آخه چرا نیومدی که این چند روزو باهم باشیم...
راستی بهار امتحان خوب دادی؟
گفتم امتحان ندادم....خشکش زد!
....گفت خیلی ....چیزی!


چرا شو هزار بار پرسید و منم هر دفعه به یه بهونه پیچوندمش! 
به خودم که نیگاه می کردم تو جمع دوستام ...یه جوری دلتنگ خودم شده بودم!
دلتنگ همون زی زی که حاج خانوم محفل رفقایه ارازل بود! 
حالا یکی باید حاج خانومشونو جمع می کرد با اون تیپ ژیگولیش
افروزم که دیگه از اینجا می ره شاید سالی یه بارم نتونم ببینمش...
چقدر باهم خوش بودیم...
چقدر با هم کل کل می کردیم...
چقدر می خواستیم به هم اثبات کنیم که " از من لجبازتر بازم منم!"
البته همه از سر شیطنت های دوستانه.نه از سر اذیت و آزار...
دلم واس اون نگاه معصومش تنگ می شه...واس شیطنت هاش...
آخرایه جشن دیروز بهناز همه چیزو خراب کرد...
رمانتیک بازیش گل کرده بود گریش که گرفت همه ملتو گریه آورد مامانش اومد کنارم دستم رو آروم گرفت بغض کرده بود می گفت افروزم داره می ره دیگه رفت...
گفتم مادر آخه اینکه گریه نداره که، از شرش راحت شدین دیگه!براش دعا کنین که خوش بخت باشه هر جا که هست ...
مهم نیست که اینجا باشه یا یه شهر دیگه...
تو چشام نیگا کرد گفت تو می دونی من چی می گم...
تو همدم من و اون بودی تو روزایه رفته
ای خدا............این جمله اش منو یخ کرد...
دلم می خواست هر چه زودتر از افروزم از نگار لحظه های شیرینم خداحافظی کنم...
نمی خواستم اشکام...نمی خواستم اشکاشو ببینم...
خوب دلم طاقت نداشت واس دلتنگی های دخترونه ی خودمون چشمایه نازشو پر از اشک ببینم...
اومدم بگم خداحافظ...
نشد یه دفعه ما مثل بچه آدمیزاد با هم خداحافظی کنیم بعد روزایه دانشگاه...
همیشه یه جورایی بعد از خداحافظی 2 روز تو کما بودیم!

پرید تو بقلم محکم بقلم کرد...
من گریه
اون خنده
مثل همیشه تو اوج بغض هاش می خندید...
بعد اون گریه
من خنده...
همه ملت دنبال دستمال کاغذی بودند...
خلاصه بعد از مراسم آبقوره گیران...
با نگاه و سکوت
که این همیشه بینمون وقت دلتنگی هامون مشترک بود 
بهش گفتم:...
" هر جا که هستی خوش باشی
...سپردمت به خدا" پیشونیشو بوسیدم 
و دستاشو رها کردم...
خلاصه با دوستان ارازل برگشتیم رشت...
تو ماشین همه بچه ها خول شده بودند ...
انگاری رفته باشی مراسم ختم خدا نکرده

همون جور همه غمبرک زده بودن...
...
خلاصه نتیجه اخلاقی :اینکه دخترایه خوب زودی شوهر کنن
تا که مامان باباهاشون ...
از شرشون راحت شن...

البته این در مورد دخترایه خوب و خونه دار صدق می کنه ...


دختر نری شوهر کنی وقتی بلد نیستی نیمرو درست کنی!


